غریبه
هرچه بگویی یر می آید جز دو خط حرف نگفته! این صبح مضحک بهاری هم اگرنتواند سکوت ماهیان را بشکند که باید برود پشت مشرق یک چراغ قرمز پاییزی روی پشت بام بی حوصله گی اش چرت بزند! در نزن رفیق! صاحب این پروفایل دچار مرگ مغزی است ودر انبوه کلماتش حبس خانگی است پس عجیب نیست از لایک های بیشماری که بر اعلامیه ی ترحیم اش می خورد! هر جا خواستی بنشین ! حتا بر سرسر سردعرق پیشانی ام. تا هروقت که سر بر میکنم از مژه هاو گونه هایم
سرازیر شوی
و بر
لبانم فرو افتی چه لذتی دارد تو را مزمزه کردن !
حوالی چشمهای تو
پلکید
و خیس نشد؟!
همه جا تاریک است نه چراغی به ناگهان روشن میشود که غافلگیرت کند و نه شعله ی شمعی رقصان و لرزان که در باتلاقی از خامه فرو می رود سایه ای مدام تعقیبم می کند و پچ پچی موهوم که جریان دارد در حجم اتاق!
این روزها حرف های گفتنی زیادی برای من ندارند تا شب نشود باورشان نمیکنم دلتنگشان نمی شوم! فقط میخندم میخندم به حال و روزاین روز ها که بر یک میز پر از حادثه چیده شده است: فنجان چای سرد شده مدادی بی رمق برگه های یادداشت ممنوع و سیگارهایی که یکسره بر جاسیگاری ذهن دود میکنند! از تق تق ناز قدم دم به دم تو انباشته از لامی ر دو فاسل گامت لبریز غزل شد دلم از زیر و بم تو!
درگلدان نگاهت گل نمی کند. -آب می دهم- گل نمی کند! حجم عمیق غصه ها را به دریا هم که بسپاری نهنگ های مرده به ساحل می سپارد! این شب بدجور سیاه است! مثل اینکه در موهای تو گیر کرده باشد تو رفته ای و انگار هیچ وقت نبوده ای! به تک تک مسافران خیره می شوم اما ازین ازدحام بی تفاوت آغوشی پرگریه- حتا- بر نمی آید! در هیاهوی گنجشک های لب پنجره جوجه کلاغانی لانه کرده اند که خودرا به خواب زده اند، هر روز صبح با چشمان بسته بیدار می شوم جوشانده ی کلافه گی ام بر شعله ی انزوا. -سر نمی رود اما- وقتی که نیستی، باید هم این زاغچه ها جیک جیک مستانه سر دهند فکر میکردم این رکود بسته به فصل و حال و هوای بی حال خودمه یا اینکه واژه ها در اعتصابند با من!اما کسی انگار حرف و حدیثی،دلنوشته ای یا حس و حالی برای گفتن نداره!! چرا دوستان؟!! اومدم انگیزه ایی تازه پیدا کنم شاید ...اما...! چه سکوت و سکون تلخی؟! چرا؟!
ساعت ها زیر باران افکارم را جویده ای دست آخر هم تف کرده ای بیرون! مثل آدامسی که شیرینی اش را بلعیدی و تنها لذت فک زدن های بیهوده اش برایت مانده تا آخر راه هم اگر سر بزیر قدم های جاده را شماره کنی یک مسافر راه گم کرده نشانت نمی دهد و سایه ی درخت های در راه هم پر از تبانی قطره هاست که در باران درشت تر فرود می آیند! حالا برو برای سیگارهای خاکستر شده ای که حتا یک غزل نزایید فنجانی چای بریز! اندوه بی انتهای این کاغذ سیاه شدنی نیست! اینها همه اش نشانه ی مرگ است که چهارم دی ماه هر سال خانده می شود با هر تولد التهاب سرانجامی هولناک زاده می شود مثل تصویر خوشبینانه ی ّتورا در کنار داشتن و تحمل همه ی این دقیقه های بی توّ مثل تصورهمه ی روز های قشنگی که اتفاق نیفتاده و نفس های بی دغدغه ای که: نکشیده ام هرگز ...نه...تولدی در کار نیست هر چه هست مرور سالیانه ی از دست رفته هاست! یاد هایی که آسان از کفمان رفته است وپیرمان میکند! باید به سلول های سفیدی که ازموهای تو سردر می آورند تبریک گفت! یا به طپش هایی که با هر انقباض و انبساط حجمی از کهولت در وجودت می پاشد ...چه روز تولد تلخی!! تمام این حرف ها برای فردا شب غمگین ام... امروز اما: :تولدت مبارک"!! خواستیم خود را از پشت بام پایین بیاندازیم و نشد!! فقط پایمان لق خورد و به کره ی خاکی سقوط کردیم از آن بالاها!! درین هبوط بی دلیل غریبه بودیم با خاک حتا با وطن تو همبستر شهوت تلخم شدی و من مادر هر چه تاریکی شب زاییده بودم! امان ازین جام تلخی که در چشمان توست! تو را اجاره کرده بودم که دایه ی غزلگریه های شبانه ام شوی و من متولی هرچه انسان؟! - پیاله پشت پیاله سقوط - ...جاممان را به هم زدیم و شکست...... قلبهایمان! داغدار آب و آیینه بودی چنگ میزدی توی مخمل موهات و زیبا تر میشدی صورتحساب عاشقی ام سیلی نبودبانو! جریمه ی بازیگوشی ام مشق تکرار نام تو بود دسته گلم به آب و دست و دلم به باد برگ برگ این دفتر از رقص سرانگشتان تو ورق می خورد و هیچ بغض کهنه ایی بی ناز خنده های تو گشوده نمی شود . ..حوالی رویاهای آشفته ات تصویرم نکن مهربان ای همسایه ی درد! من مدتهاست که دارم پا به پای خاطراتم پیر میشم! مدتهاست که دل کپک زدم لنگ مرور های بی برگشت ایامیه که توی یه قاب ترک خورده ی کنج اتاقم غبار فراموشی داره نا پدیدش میکنه! میدونی! دل و دستم به این ایام نیست! وجودم لبریز از سنگینیه! دارم بار سنگین این روزهای خالی رو به دوش میکشم!دارم هی سردرد بالا میارم...من خیلی سختمه...من رد کردن این تیک تاک ها سختمه!...پنهان کردن تمام زنانگی -تهوع تحمل غرور و مردانگی...تحمل همه ی دقایق از "تو رختخواب دراز کشیدن "تا "خوابم بردن"! تحمل... نمیشناسمت اما حرفامو باید گفته ی گفته باشم...میفهمی؟! می خندی ها؟! دلم هوای تو کرده است هیچ میدانی؟! وسیع سادگی ام بین هنوز میخواهم کسی را که زلزله وارم کشد به ویرانی چه اشتباه بزرگی!هنوز حیرانم بخوان زطرز نگاهم خطوط حیرانی سرود خواندم و گفتی سکوت باید کرد سکوت کردم و گفتی :چرا نمی خوانی؟! به پاس اینهمه خوبی-به پاس سادگی ام مرا ببر،ببر ازین فضای سیمانی تورا به آنهمه ابری که دردلت جاریست! ببار بر من خشک ای همیشه بارانی! اینم یه مرور دلگیر بود از دیماه ۸۲شبهای دانشجویی با یک دنیا اتفاق تلخ و شیرین،شاد و عجیب،پر سرو صداو...البته دور و بی برگشت!! شب و روز من دلشکسته در هم نمیشه آخه من غیر خدا هیچکی رو جز تو ندارم تویی و یک من سرگشته که آدم نمیشه من اگه تورو نداشتم چی میومد به سرم آخه میگن تو گلا هیچ گلی مریم نمیشه تو خودت خوب میدونی یه روز اگه نبینمت سورو سات عاشقی برام فراهم نمیشه حالا یا علی بگو اخماتو واکن و بیا بخدا اگه بیای هیچی ازت کم نمیشه! بخند ! که گریه ا م بگیرد بسوزان! آتش نگاهی که گیرانده ای حتا گرمم نمی کند! قلمکار خونینی که زیبا حک کردی بر دلم جزام زخم دیروز هاست من تردید دارم در ایستگاهی که تو را درنگاه من پیاده کرد! از دل کاغذ نمی زنم بیرون ذات مات سرودن -اما- خاکستری تر ازآن است که از غزل های خورشید آفتابی شود! یک جام تلخ میزند دکمه ی پریده رنگ آسمان و در بستر تنهای شعرم هر شب با ماه سر میکند ...کم کم دارد این همنشینی دلگیر لای لای شبانه ام میشود! این بغض های بیهوده که شعر نمی شوند! بوی پاییز میدهد این بهار دلگیر هنگامی که نوشته هایم نفرین میشوند لکنت میگیرد صفحه ی دفترم... *دلداده های بیخبر به باد از آرامش آسمان میگویند و پدر بزرگ -که متولی هرچه مهربانیست - خبر طوفانی در راه میدهد کدام را باور کنم؟! خورشید بیدریغ یا این دل سیاه پوشینه را که مدام سوگوار نجیب گریه هاست؟! بگذار برقصند کلمات تب دار بگذار برقصند این یتیمان داغدار -که راه نجات نمی دانندـ بگذار سرگردان پرسه زنند در کوچه های شعرم این هذیان گویان بی پدر! تسلیمشان نخواهم شد!
دوست از یاد رفته!
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |


